پابدانا کجایی؟
میبینی که فرزندانت هرکدام در گوشه ای پراکنده شده اند؟ یادت هست آنوقتها در دلت چه غلغله ای بود؟یادت هست فرزندان شیطانت را که از درو دیوارت بالا میرفتند وبه هر سوراخی سرک میکشیدند؟

پابدانا وطنم
یادت هست بیدارشدنت را با صدای بوق اتوبوس سید هاشم واذان سید از مسجد وهمهمه کارکنان ذوب اهن وردیف شدن اتوبوسها وحرکت به سوی معادن؟
پابدانا یادت می اید شلوغی اول صبح را وقتی که بچه هایت به مدرسه میرفتند ،دسته دسته دخترها جدا وپسرها جدا؟
یادت هست بچه هایت با وجود شیطان بودن چقدر باهوش ودرسخوان بودند؟
پابدانا، تو یک اسم بودی وبرای ما یک دنیا،تمام دنیای مارا تو پر میکردی...
دنیای کوچکی بودی اما بسیار شلوغ،سرشار از عشق،محبت وصمیمیت.
دنیای کوجک شیرینی که در درونش هزاران حادثه رخ میداد.
قصه های تلخ وشیرین زندگی در درون تو بود،تمامی آرزوهای ما ، عشقهای ما، وخاطرات زندگی ما تو بودی، تک تک سلولهای وجود ما از وجود تو شکل گرفت...
پابدانا ازتو متشکرم،
تا اسم تو باقیست ما هم دلمان گرم است.
دلمان به خاطرات شیرینی که دردرون تو باقی گذاشتیم خوش است.
تمامی دوستیهای ما،دوران کودکی ،نوجوانی وجوانی ما در درون تو گذشت.
تو گذشته مشترک همه کسانی هستی که میگویند ما پابدانایی هستیم.
پابدانا از تو ممنونم،
چرا که همچون تویی وجود دارد که به عشقش پیوند با گذشته امان را داشته باشیم.
تا تو هستی میدانیم که ما هم ریشه داریم.
تمامی احساسات ما،عواطف ما،عشق ماهمه ریشه در تو دارد...
ما از تو می اییم وبا دیگران پیوند میخوریم.
تو فصل مشترک تمام ما هستی.
تو چیزی فراتر از یک اسم یک مکان یک شهر ویک دنیا هستی.
پابدانا خواهش میکنم همیشه باقی بمان تا من وما با بودن تو هویت داشته باشیم.

پابدانا بمانتا درد بی وطنی ، درد غربت ،با وجود تو تسکین یابد.
پابدانا فرزندانت دوباره به سوی تو می آیند ودوباره دور هم جمع میشوند.
آنزمان دیر نیست وباز هم غلغله ،دوباره شادی ونشاط ...
آری انروز میرسد...
دوستت داریم پابدانا